کد قالب کد: زندگینامه طلبه ی شهید فهیمه سیاری - ترنم بارونی قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
 زندگینامه طلبه ی شهید فهیمه سیاری - ترنم بارونی

 

زندگینامه طلبه ی شهید فهیمه سیاری

پنج شنبه 87 شهریور 14 ساعت 4:36 عصر

«خدایا! به من شناختی عطا کن که در پرتو این شناخت، از همه وابستگی‏ها رهیده باشم.»

«خدایا! دردها مختلف و سطح بینش‏ها متفاوت. کارهایم نه تنها به خاطر خدا نیست، بلکه به خاطر خود نیز نیست. واقعا از گذشت عمر خود و بطالت آن افسوس می‏خورم.»

«خدایا! چقدر پستی و ذلت‏به همراه. چقدر توشه راه کم و چقدر راه طولانی و بی‏پایان.»

اینها آخرین دست نوشته‏های شهید فهیمه سیاری است. او طلبه مکتب توحید قم بود. گلی که در بهار رویید و با وزیدن بادهای مسموم فصل خزان به خاک نشست.

فهیمه سیاری در بهار سال 1339 (برابر با محرم الحرام سال 1381 قمری) در تهران، در خانواده‏ای مذهبی چشم به دنیا گشود. او از همان ابتدای کودکی و نیز در دوران ابتدایی و راهنمایی، با همسالان خود فرق بسیار داشت. بسیار کنجکاو بود و مرتب برای سؤال‏های خود، دنبال پاسخ می‏گشت. در بین همکلاسانش هم از نظر اخلاقی و هم از نظر درسی، شاگردی ممتاز و برجسته بود و با وجود سن کم‏اش، همیشه همراه با مادر و خواهرش در جلسات قرآن و احکام و اصول عقاید، در حسینیه‏ای که فاصله زیادی با منزلشان داشت، شرکت می‏کرد و از همان زمان تار و پود وجودش با قرآن و مسائل دینی گره خورد. او می‏بالید و پایه‏های اعتقادی‏اش روز به روز محکم‏تر می‏شد.

بعد از دوران راهنمایی، خانواده سیاری به شهر زنجان منتقل شدند و در آنجا فهیمه، در دبیرستان، به تحصیل در رشته ریاضی فیزیک پرداخت. سال‏های پایانی دبیرستان، مصادف بود با سال‏های اوج بیداری مردم. در آن زمان، مسجد ولی عصر (زنجان)، مسجدی بود که فهیمه با حضورش در آنجا، هر روز بیشتر قد می‏کشید و هر روز بیشتر سبز می‏شد. او شاهدی بود که به بار نشستن درخت انقلاب را به نظاره ایستاده بود

 

در این میان، بزرگوارانی چون آیه الله مشکینی و رضوانی، نقش مهمی در بیداری مردم ایفا می‏کردند. فهیمه از طریق این مبلغان، از وجود حوزه‏های علمیه زنجان با خبر می‏شود و بعد از اخذ دیپلم در سال 57، برای تحصیل رضای خدا و معارف الهی، به شهر خون و قیام(قم)، هجرت می‏کند. مکتب توحید قم (حوزه علمیه خواهران)، میزبان قدوم گلی می‏شود که با معنویت آبیاری شده بود. فهیمه در آنجا، از محضر اساتیدی چون آیت‏الله شهید قدوسی بهره می‏گیرد و خود با دو بال عشق، پیشاپیش استاد خویش پر می‏گشاید. در آن سال‏ها، فهیمه در مکتب توحید، به خودسازی و عبادت می‏پردازد و معارف الهی چشمه چشمه در زلال قلبش می‏جوشد.

در مهر ماه سال 59، فهیمه به قم باز می‏گردد و سال سوم تحصیل را در مکتب توحید آغاز می‏کند. در آغاز سال تحصیلی، آموزش و پرورش شهرستان بانه، از مکتب توحید قم می‏خواهد که مبلغی برای کار فرهنگی - تربیتی خواهران به این شهر اعزام کند.

در تاریخ 6/9/59 فهیمه، علم را به صحنه عمل می‏کشاند و با تمام دوستانش در مکتب توحید خداحافظی می‏کند. او احساس می‏کند که این سفر بازگشتی در پی ندارد. غم در نگاهش موج می‏زند، غم دوری عزیزان بر دلش سنگینی می‏کند.

ولی او می‏داند که اینها تعلقات دنیوی است. او فراتر از اینهاست. با وجود بال‏های بلندش، دیگر پای ماندن و طاقت‏بر زمین راه رفتن را ندارد. از این رو، ندای پروردگارش را می‏شنود و عاشقانه این ندا را لبیک می‏گوید. کوله بار سفر بر دوش می‏کشد و از خویش هجرتی سرخ آغاز می‏کند.

لیکن روح او بی‏قرارتر از این است که صبر کند تا پیروزی. دو روز بعد (12/9/59، برابر با 24 محرم الحرام 1401 ق) روز میعاد وست‏با محبوبش. ماشین حامل فهیمه و دوستش، همراه با دو خواهر دانشجو که آنها نیز برای تبلیغ عازم این سفر بودند، از سنندج به سمت‏سقز، همراه با یک ستون نظامی حرکت می‏کنند. ساعت 4 بعدازظهر به دیوان دره می‏رسند و آنجا را به سمت‏بانه ترک می‏کنند. راه پرخطر و منافقان (خطه کردستان)، این حرامیان جان و ناموس و آبروی مردم در پیش. فهیمه به دوستش می‏گوید: «احساس راحتی می‏کنم، دیگر فقط از راه دور شاهد نیستم. زیرا خود نیز در جریان هستم.» در بین راه، با صدایی آرام و دلنشین قرآن را تلاوت می‏کند. توشه راه او قرآنی است که روبروی او باز است و عکسی از امام که بر دامنش قرار دارد.

ناگهان صدای رگبار گلوله از هر طرف، ماشین آنها را هدف قرار می‏دهد; بارانی از خون و گلوله. در این لحظه راننده فریاد می‏زند: «سرهاتان را پایین بیاورید» و فهیمه آرام سر بر دامن دوستش می‏گذارد. یکی از خواهران دانشجو از ناحیه دست آسیب می‏بیند. راننده از ناحیه کتف زخمی می‏شود ولی با این حال، ماشین را از آن منطقه دور می‏کند. بعد از چند دقیقه ماشین، جلوی درمانگاه متروکی متوقف می‏شود. راننده برای پانسمان کتف خود از ماشین پیاده می‏شود.

دوست فهیمه برای درمان دوست دانشجویش قصد می‏کند پیاده شود که خونی بر دامن خود می‏بیند. چشم فهیمه خونین، خدا را به تماشا نشسته است.

خورشید از دور شاهدی است که در خون فرو رفته است. سال‏های سال است که روییدن و بالیدن و در خون نشستن هزاران هزار شقایق سرخ را هر روز به تصویر می‏کشد.

فهیمه این راه طولانی و بی‏پایان را با بال‏های سرخ و با چشمانی سرخ‏تر اینگونه کوتاه کرد و خط سرخ پیشوای خود حسین‏علیه السلام را اینگونه با خون سرخ خویش ادامه داد.


نوشته شده توسط : هیام سعیدی

نظرات دیگران [ نظر]